تبليغاتX
سينـــدرلا با كفشـــ هاي كتانيــــــــــ

































فرمول عشق به کمک ریاضی کشف شد!


فرمول عشق کشف شد!

 

{#moods_dlg.1}

{#moods_dlg.1}

{#moods_dlg.1}

فرمول عشق کشف شد!

{#moods_dlg.1}

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت با سر انگشتای محدثه | |

هديه من به فرزندم....

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه...

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...


نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت با سر انگشتای محدثه | |
یـک روز از روزهـای خـدا 


دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزني


حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشي..


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی..

بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...

تمام روز با صبوری منتظر بودم.

با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی..

موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد ...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد
.

خيلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...

دوست همیشگی و دوستدارت : خدا


نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،                                   

هیچ آدمی را نمی توان یافت كه قطعه خود را جستجو نكند

فقط نوع قطعه هاست كه فرق می كند،                                         

یكی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق؛

یكی مراد می جوید و یكی مرید                                                   

یكی همراه می خواهد و دیگری شریك زندگی،

یكی هم قطعه ای اسباب بازی                                                    

 به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست كم بدون آرزوی یافتن آ   نمی تواند زندگی كند    

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است                                      

و آرزوهای آدم هرگز نابود نمیشوند                                                

بلكه تغییر موضوع می دهند

حتی آن كه نمی خواهد آرزویی داشته باشد                                    

آن كه آرزویش را از كف داده است                                                

آنكه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است                               

تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است                                  

                                                      

عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است

و شاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد                                

كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند

تو گاهی خیال می كنی گمشده خود را باز یافته ای اما بسیار زود          

درمییابی كه این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست           

یا قدری كوچكتر

گاهی او را می یابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و

اما گاه او رشد می كند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود        

و دیگر در درونت نمی گنجد

آنگاه او بدل به قطعه گم شده یك نفر دیگر می شود و

تو را برای جستن دایره خود ترك می كند                                       

       

گاه نيز تو بزرگ مي شوي                            

او كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبود

گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود
سفت نگهش می داری، دو دستی به او می چسبی و
ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود
و سرانجام نیز از دست می دهی اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها می مانی

گاه ته دلت حتی می ترسی كه قطعه گم شده ات را پیدا كنی
كه مبادا دوباره گمش كنی

همیشه آن كس كه بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد
و همین ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشد
زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می كند كه ثباتی ندارد

ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می كنیم.
ما همواره در انتظار نشسته ایم؛
در انتظار كسی كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بیاید و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنیم
برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیم

برخی از ما، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده اید              

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند

گاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند

برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم كه دوستمان نمی دارند

همان گونه كه آدم هایی نیز یافت می شوند كه دوستمان دارند،           

اما ما دوستشان نداریم

به آنانی كه دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم
اما آنانی را كه دوست می داریم همواره گم می كنیم

و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم                                 

برخی رابطه ها ظریفند، به طوری كه به كوچكترین نسیمی می شكنند   

و برخی رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمی می كنند

برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و

روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است                                 

كه تمام روح ما نیز كفاف پر كردن یك حفره خالی درون آنان را ندارد



برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،
هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُركنیم

برخی هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر
بیش از اندازه به ما خیره می شوند

بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند
اما هیچ گاه تو را نمی فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم
گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم

و همه چیز را به كف می آوریم و اما (او) را از كف می دهیم


گاهی اویی را كه دوست می داری احتیاجی به تو ندارد

زیرا تو او را كامل نمی كنی
تو قطعه گمشده او نیستی
تو قدرت تملك او را نداری
گاه نیز چنین كسی تو را رها می كند

و گاهی نیز چنین كسی به تو می آموزد كه خود نیز كامل باشی           

بی نیاز از قطعه های گمشده

او شاید به تو بیاموزد كه خود به تنهایی سفر را آغاز كنی
راه بیفتی، حركت كنی
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند

اما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم                

می گوید و می رود



و آغاز راه برایت دشوار است
این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گریزی نیست
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی
و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود
اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی
از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی
و تنها
بروی و بروی و بروي

آنقدر زمین خورده ام كه بدانم                                                                                                                                                             

برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام

 
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم
که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از

پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو



قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی

برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و

دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر

گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت

کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن

چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت


نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت


بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بینهایت)


دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..


آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به



خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم..

نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |

 

 

 دختر خوشبخت

دخترك افسانه مي خواند                                              نيمه شب در كنج تنهايي

با اميدي گرم و شادي بخش                                           با نگاهي مست و رويايي

 

بي گمان روزي زراهي دور                                               مي رسد شهزاده اي مغرور

مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر                             ضربه ي سم ستور باد پيمايش

 

مي درخشد شعله ي خورشيد                                      برفراز تاج زيبايش

تاروپود جامه اش از زر                                          سينه اش پنهان به زير رشته هايي ازدروگوهر

 

مي كشاند هر زمان همراه خود                                 باد،پرهاي كلاهش را

يا بر ان پيشاني روشن                                          حلقه ي موي سياهش را

 

مردمان در گوش هم اهسته مي گويند                        اه او با اين غرور و شوكت ونيرو

در جهان يكتاست                                                   بي گمان شهزاده اي والاست

  

دختران سر مي كشند از پشت روزنها                       گونه هايشان شرم اگين 

                                        اتشین از شوق این دیدار                            

 سینه ها سوزان و پر غوغا                                   در طبش از شوق یک دیدار

شاید او خواهان من باشد                                   لیک گویی شهزاده ای زیبا

  

ديده ي مشتاق انها را نمي بيند                                 او از اين گلزار عطراگين

برگ سبزي هم نمي جيند                                      همجنان ارام بي تشويش

 

مي دود شادان به راه خويش                              مي خورد بر سنگفرش ك.جه هاي شهر

ضربه ي سم ستور باد پيمايش                         مقصد او....خانه ي دلدار زيبايش

 

مردمان از يكديگر اهسته مي پر سند                 كيست پس اين دختر خوشبخت

ناگهان در خانه مي پيجد صداي در                سوي در كويي ز شادي مي گشايم پر....اوست اري اوست

 

اه اي شهزاده اي محبوب رويايي                  نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي ايي

                            زيرلب اهسته مي خندد

 

بانگاهي گرم و شوق الود                           بر نگاهم راه مي بندد

                               اي دو چشمانت دمي روشن به سوي شهر زيبايي

 

اي نگاهت باده اي در جام مينايي                          اه بشتاب اي لبت

همرنگ خون لاه ي خوشرنگ صحرايي                  ره بسي دور است

 

ليك در پايان اين ره......قصه پر نوراست

مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

مي خندم در سايه ان سينه و اغوش  ....                  مي شوم مدهوش

 

باز هم ارام بي تشويش                                 مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

ضربه ي سم ستور باد پيمايش                      مي درخشد شهله ي خورشيد

               بر فراز تاج زيبايش

 

مردمان با ديده ي حيران زير لب اهسته مي گويند:دختر خوشبخت

 

 

 

 

  

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |
NEWMOON_1

بی نگاه عشق مجنون نیز لیلایی نداشت


بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت



بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من


لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت


آنقدر خوبی كه در چشمان تو گم می‌شوم


كاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!



این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو


آنكه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت



در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود


بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت



خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم


زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت



پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود


قایقی می‌ساختم آنجا كه دریایی نداشت



پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا


در پس ناكامیم تقدیر جاپایی نداشت



شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود


در شب بارانی‌ات یك قطره خوانایی نداشت



ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر


صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت



حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود


یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت



عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود


در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت



بی تو اما صورت این عشق زیبایی نداشت


چشمهایت بس كه زیبا بود زیبایی نداشت

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |
سلام (این پسته وبلاگ یکی از دوستامه ادرس وبلاگشو پائین نوشتم حتما به وبلاگش سر بزنین و بهش رای بدین ..حتماحتما.....

آدرس:www.faghat-ye-negah.blogfa.com

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |

JUST NEWMoooon



نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390ساعت با سر انگشتای محدثه |

عشق علي و مريم

شب عروسیه آخر شبه خیلی سروصداست.میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هرچی منتظرش موندن برنگشته دروهم قفل کرده.داماد سروسیمه پشت در راه میره ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه.مامان بابای دختر پش در داد میزنن:مریم..دخترم..درو باز کن..مریم جان سالمی؟!آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر مصیبتی شد درو میشکنه میرن تو.مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده..لباس قشنگ عروسیش باخون یکی شده..ولی رو لباش لبخنده!همه ماتومبهوت دارن به این صحنه نگا میکنن.کنار دست مریم یه کاغذه.یه کاغذی که باخون یکی شده..بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمیکنه..با دستای لرزان کاغذو بر میداره و بازس میکنه و میخونه:

سلام عزیزم..دارم برات نامه مینویسم..آخرین نامه ی زندگیمو..آخه اینجا آخر خط زندگیمه..کاش منو تو لباس عروسی می دیدی..اینکه همیشه آرزوت بود مگه نه؟!علی جان دارم میرم..دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم..میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم..دیدی بهت گفتم بازم باهم حرف میزنیم ولی کاش منم حرفای تورو میشنیدم..دارم میرم چون قسم خوردم توهم قسم خوردی...یادته؟!گفتم یاتویــــــــــــامرگ..توهم گفتی یادته؟!علی تو اینجانیستی..من تو لباس عروسمولی تو کجایی؟!داماد قلبم توئی چرا کنارم نمیای؟!کاش بودی میدیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو باخون رگش رنگ میکنه کاش بودی و میدیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند..علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوست داشت.....حالا که چشام داره سیاهه میره..حالا که همه بدنم داره میلرزه همه زندگیم مثه یه سریال از جلوی چشام میگذره..روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد یادته؟!روزی که دلامون لرزید....روزای خوب عاشقیمون یادته؟!نقشه های آیندمون..علی من یادمه..یادمه چطور بزرگترامون همونایی که همه ی زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن..یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوسش داری تنها برو سراغش...یادمه روزی که بابام خوابئند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری..یادته اون روز چقدر گریه کردم..تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه میکنی چشات قشنگ تر میشه!میگفتی که من بخندم....علی حالا بیا ببین چشام به اندازه ی کافی قشنگ شده یابازم گریه کنم؟!هنوز یادمه روزی که بابات فرستاد شهر غریب که چشات تو چشام نیافته ولی نمیدونستن عشق تو تو قلبمه نه تو چشام..روزی که بابام مارو از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی سپرده بودم که دستاش خالی بود واسه آیندم پولی نداشت..ولی نمیدونستن آرزوهای من تو نگاته نه تو دستات..دارم به قولم عمل میکنم هنوزم رو حرفم هستم..یا تو یا مرگ...پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم..نمیتونم ببینم بجای دستای گرم تو دستای یخ زده ی غریبیه ای تو دستام باشه..همینجا تمومش میکنم..واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام..وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون بارنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم..دلم برات خیلی تنگ شده..میخوام ببینمت..دستم میلرزه..طرح چشات پیش رومه..دستمو بگیر منم باهات میام......................

پدر مریم نامه تو دستشه..کمرش شکست..بالا سر جنازش دختر قشنگش ایستاده وگریه میکنه...سرشو برگردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شد که توی چارچوب در یه قامت آشنا میبینه آره پدر علی بود ..اونم یه نامه تو دستشه چشاش قرمزه..گونه هاش سیل اشکه نگاه دو پدر تو هم گره خوردنگاهی که خیلی حرفا توش بود هر دو سکوت کردن که فریاد درداشون بود..پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم..اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود...حالا همه چیز تموم شده بود وکتاب عشق علی و مریم بسته شده بود..حالا دیگه دوتا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر ویه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!ما بقی هرچی مونده گذر زمانه و آینده وباز اشتباهاتی که فرصتی برا جبران پیدا نمیکنند...

نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت با سر انگشتای محدثه | |