|
|
|
|
|
معمولا افرادی را که دوست داریم می بوسیم.البته همیشه استثناهایی هم وجود دارد. فقط دو طرف گونه را ببوسید!بوسه ی سوم "دلگی"به حساب می آید. دست بوسی: برای ادای احترام بیشتر می توان دست طرف را بوسید.دست استاد،پدر،مادر…ولی مواظب باشید برای این کار قوانینی هم وجود دارد. دست آشپز ها را نبوسید.خصوصا اگر ماهی پاک کرده باشند و یا سیر و پیاز رنده کرده باشند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:2 توسط مهتابی
|
|
||
|
|
|
|
|
امید آنکه همه ی دوستان از این تاپیک استفاده کنند می ریم توی آداب دست دادن: با این افراد شما دستتان را پیش نبرید.بگذارید اگر او مایل بود دست دراز کند. 1)به یک خانم 2)به شخص مسن تر از خودتان 3)به یک شخصیت مهم 4)به کسی که به شما معرفی می شود. توجه:به فقیری که دستش را پیش آورده ،نباید دست بدهید.بلکه سکه ای در کف دستش بگذارید. آیا برای دست دادن باید دستکش ها را از دست بیرون آورد؟ بله شخصی که می خواهد با شما دست بدهد ،مایل است دست شما را بفشارد نه دستکش را. توجه:فقط یک بوکسور می توانددر موقع سلام با حریف دستکش هایش را از دست ها در نیاورد. از قدیم گفته اند:"سلام ناخدا با ناخدا ،توپ است در دریا" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:58 توسط مهتابی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر بنا باشد در همه حال از ادب استفاده کنیدم،حتی در هوای ابری و بارانی ،بدون تردید لب های زیادی راپر هنده خواهیم دید.در این حالت کسانی هم که همیشه سر جنگ و دعوا دارند ، آرام و مهربان می شوند. یک (متشکرم)یک(خواهش می کنم)یک(ببخشید)،خیلی بیشتر از یک جلیقه ی ضد گلوله به درد می خورد. بیشتر اوقات خشونت با یک جمله ی نسنجیده یا نا مربوط مثل"اووو چه خبرته؟" یا "اووووه…..جلو پاتو نگاه کن!" شروع می شود وبعد رگباری از کلمات درشت و خشن آغاز به باریدن می کند.مشت ها گره می شوند و مسئله بیخ پیدا می کند و سرانجام ممکن است کار به کلانتری یا درمانگاه بکشد. بنابراین،جوانک های نازنین و بی تجربه ی من!دختر و پسرهای پاک و بی گناهم!برایتان فرصت یادگیری کم بوده است و من چون صمیمانه دوستتان دارم، می خواهم ادب بیشتری به شما بیاموزم. آنچه خواندید مقدمه ی کتاب "آداب معاشرت برای دختران و پسران جوان"بود اثر جان لویی فورنیه.من هنگام خوندن این کتاب خیلی لذت بردم چون علاوه بر یاد دادن نکات اخلاقی خیلی بامزه و جذابه.با خودم گفتم چرا که نه؟خوبه که هر روز مطلب جالبی رو می نویسم توی این تاپیک تا همگی هم شاد بشیم هم چیزی یاد بگیریم. سلام! سابقا در روستا ها ، همه به یکدیگر سلام می کردند ولی خالا جمعیت کره ی زمین آنقدر زیاد شده که دیگر وقتی باقی نمی ماند تا به همه ی مردم سلام کنیم. مردم از سلام کردن ما خیلی خوششان می آید و چون این کار هزینه ای برنمی دارد،بهتر است از سلام کردن دریغ نکنید. چگونه باید سلام کرد؟خیلی آسان است،بگویید سلام. میان جوانان و دوستان صمیمی"به به سلام" (یا اسم او را می برید یا نمی برید) به یک خانم"سلام خانم" (بدون اینکه اسمش را ببرید) به یک آقا "سلام آقا" (بدون اینکه اسمش را ببرید) به یک اسب"سلام آقا اسبه" اگر ماده است"سلام مادیان خانم" در موارد کاری یا تجاری حتما نام فامیل طرف را به زبان می آورید. "سلام آقای محمدی" البته فقط به "آقای محمدی بگویید آقای محمدی. به یک خانم و آقا"سلام خانم.سلام آقا" به یک دختر ترشیده"سلام خانم" هرگز نگویید"سلام دختر خانم"(بگذارید خیال کند که اگر می خواست می توانست شوهر کند) مجبور نیستید به اینها سلام کنید: به آشنایی که در حال زدن صندوق بانک است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:8 توسط مهتابی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا به قلم مهتابی آرزو دختر قشنگی بود. خیلی قشنگ و شاید بیشتر شبیه یه آرزو بود.تعجبی هم نداشت.خدا آرزو رو بعد از هفت سال راز و نیاز به پدر و مادرش داد و اونا انقدر خوشحال شدن که اسم اونو آرزو گذاشتن.آرزویی که چندین سال انتظارشو کشیده بودن.همیشه بهش یه پیرهن سفید بلند می پوشوندن،چون معتقد بودن مثل فرشته است.می خواستن بیشتر شبیه یه فرشته باشه.فرشته ای روی زمین. واقعا هم مثل فرشته ها بود.توی فامیل همه عاشقش بودن.با اون موهای فر خرمایی که تا زیر شونه اش می رسید و چشمان پاک و معصوم… منم همیشه دوست داشتم برم خونه شون تا باهاش بازی کنم.چون یه جور دیگه ای بود.با اینکه 5 سال بیشتر نداشت اما هر کسی از صحبت باهاش لذت می برد.هر وقت می رفتم خونه شون منو می برد توی اتاقش و بهم می گفت: "بیا کتاب بخونیم!"چون پدر و مادرش گرفتار تر از این بودن که براش کتاب بخونن.بعد با دستای ظریفش چهار پایه رو می برد طرف کتاب خونه ویکی از اون کتاب داستانای قشنگش می اورد و انگار راستی راستی منم عاشق اون داستانا بودم.گاهی هم دنبال بازی می کردیم.اون می دوید و من دنبالش . همیشه می ترسیدم پاش به اون پیرهن بلند سفید گیر کنه و بیفته. واسه ی همین از عمد یواش می دویدم.خلاصه به نظر همه ی ما اون واقعا یه فرشته کوچولو بود روی زمین. همه چیز عالی بود تا اون شب.شب چهارشنبه سوری … توی حیاط خونه یه آتیش درست کرده بودن. پدر آرزو یک بار از روی آتیش پرید و به آرزو یاد داد:"بگو سرخی من از تو" و دوباره پرید"زردی تو از من" آرزو کوچولو خندید واز روی آتیش پرید"سرخی من از تو…" اما ناگهان انگار فرشته کوچولو گر گرفت.آتیش به پایین پیرهن سفید بلندش گرفت.آرزو کوچولو جیغ زد .پدر آرزو دوید تا آب بیاره ومادرش سعی کرد خاموشش کنه.اما دیگر دیر شده بود.خیلی دیر. شاید فرشته کوچولو رفت پیش هم نوعانش توی آسمونا. از آن پس … آرزو کوچولو بین درختا می دوید و بازی می کرد.با همان موهای فر خرمایی و با شادی فریاد می کشید. اما در آرزوها… |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:15 توسط مهتابی
|
|
||