تبليغاتX
شاعرانه،عاشقانه - چهارشنبه سوری

JavaScript Codes

به نام خدا                                        

به قلم مهتابی

آرزو دختر قشنگی بود. خیلی قشنگ و شاید بیشتر شبیه یه آرزو بود.تعجبی هم نداشت.خدا آرزو رو بعد از هفت سال راز و نیاز به پدر و مادرش داد و اونا انقدر خوشحال شدن که اسم اونو آرزو گذاشتن.آرزویی که چندین سال انتظارشو کشیده بودن.همیشه بهش یه پیرهن سفید بلند می پوشوندن،چون معتقد بودن مثل فرشته است.می خواستن بیشتر شبیه یه فرشته باشه.فرشته ای روی زمین.

واقعا هم مثل فرشته ها بود.توی فامیل همه عاشقش بودن.با اون موهای فر خرمایی که تا زیر شونه اش می رسید و چشمان پاک و معصوم…

منم همیشه دوست داشتم برم خونه شون تا باهاش بازی کنم.چون یه جور دیگه ای بود.با اینکه 5 سال بیشتر نداشت اما هر کسی از صحبت باهاش لذت می برد.هر وقت می رفتم خونه شون منو می برد توی اتاقش و بهم می گفت: "بیا کتاب بخونیم!"چون پدر و مادرش گرفتار تر از این بودن که براش کتاب بخونن.بعد با دستای ظریفش چهار پایه رو می برد طرف کتاب خونه ویکی از اون کتاب داستانای قشنگش می اورد و انگار راستی راستی منم عاشق اون داستانا بودم.گاهی هم دنبال بازی می کردیم.اون می دوید و من دنبالش . همیشه می ترسیدم پاش به اون پیرهن بلند سفید گیر کنه و بیفته. واسه ی همین از عمد یواش می دویدم.خلاصه به نظر همه ی ما اون واقعا یه فرشته کوچولو بود روی زمین.

همه چیز عالی بود تا اون شب.شب چهارشنبه سوری …

توی حیاط خونه یه آتیش درست کرده بودن. پدر آرزو یک بار از روی آتیش پرید و به آرزو یاد داد:"بگو سرخی من از تو" و دوباره پرید"زردی تو از من" آرزو کوچولو خندید واز روی آتیش پرید"سرخی من از تو…" اما ناگهان انگار فرشته کوچولو گر گرفت.آتیش به پایین پیرهن سفید بلندش گرفت.آرزو کوچولو جیغ زد .پدر آرزو دوید تا آب بیاره ومادرش سعی کرد خاموشش کنه.اما دیگر دیر شده بود.خیلی دیر.

شاید فرشته کوچولو رفت پیش هم نوعانش توی آسمونا.

 

از آن پس …

آرزو کوچولو بین درختا می دوید و بازی می کرد.با همان موهای فر خرمایی و با شادی فریاد می کشید. اما در آرزوها…

 

      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:15  توسط مهتابی  |